نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

سومین سفرت به مشهد

1395/4/19 10:12
نویسنده : مامان و بابا
308 بازدید
اشتراک گذاری

مامانی اینبار به جای سلام به تو به امام رضا سلام می کنیم

خداروشکر دوباره امام رضایی شدیم

عزیزم من همیشه خیلی دلم می خواست تو ماه رمضون برم مشهد.نمیدونم چرا،یکی از بزرگترین آرزوهام بود. و خداروشکر میکنم که با تو و بابایی به این آرزو رسیدم.اواخر اردیبهشت تو قرعه کشی سهمیه ای مشهد که از طرف اداره بابایی داشتیم برنده شدیم و تاپایان خرداد وقت داشتیم بریم مشهد.بابایی مهربونت که میدونست من دوست دارم تو ماه رمضون برم مشهد هماهنگ کرد به لطف امام رضا دقیقا روز اول ماه قسمتون شد بریم مشهد.این دفعه ما با هواپیما رفتیم و شما اولین بارت بود که هواپیما سوار میشدی.البته ما هم برای سفر به مشهد اولین بارمون بود.من و بابایی فکر میکردیم که ترس از ارتفاع داشته باشی یا خدای نکرده حالت بد شه ولی خداروشکر بر خلاف ترس کلی ذوق داشتی و نه حالت بد شد.خوب خوب بودی مثل همیشه...

جیگر مامان بقیه این سفر خوبمون با عکسای قشنگت تو ادامه مطلب برات گذاشتم،برو ببین عزیزم...

سلام امام رضا جونم

این عکس هم برای اولین بار تو آتلیه مشهد گرفتیم

خیلی ناز افتادی مامان

ما ساعت 9/5صبح پرواز داشتیم.ساعت 8رسیدیم فرودگاه و تو خیلی شاداب بیدار شدی و به من گفتی لباسام عوض کن،اصلنم بد اخلاق نشدی چون خیلی ذوق هواپیما داشتی.

اینجا هم داریم میریم رد شیم تا به قول خودت هبپیما سوار شیم

2دقیقه دیگه میریم سوارمیشیم

قربون ژسای قشنگت که برات فرقی نمیکنه کجا باشی

توی زمین یا آسمون

چادرت سر کردی آماده رفتن به گنبدو

یزره میرفتی بغل بابایی،یزره هم خودت می اومدی

مامانی راستی یه چیز خوب دیگه اینکه دوست بابایی عمو مجید به همراه خانوادشون تو هتلمون دیدیم.شما با دخترشون ستاره جون دوست شدی و خیلی باهاشون خوش گذشت.

عکس شما با ستاره جون

اینجا هم به سجده رفتی و داری نماز میخونی

قبول باشه عزیزم

اینجا رواق امام خمینی وشما مشغول باز ی هستی

عکس خوشملت داخل لابی و بیرون هتل

شما و ستاره جون و سهیل جون

ما با خاله پروینشون یه شب رفتیم سرزمین موجهای خروشان

شما اولش خیلی خوب بودی با ستاره قشنگ تو آب بازی میکردی ولی بعدش دیگه واینسادی گریه میکردی بریم بیرون من و تو زودتر اومدیم بیرون ولی در کل خیلی خوب بود

از بازار مشهد برای اولین بار برات مایو خریدیم،من انقدر ذوق میکردم تو مایو پوشیدی

خیلی بهت میاد عزیزم

تا میرسیدیم رستوران میگفتی بابایی برو برام صندلی غذام بیار

نوشیجونت عزیزم

اینجا هم جلوی بازار خیابون امام رضاست

راستی عاشق این بودی که دکمه آسانسور خودت بزنی

کلی ذوق میکردی

اینجا هم کیف توت فرنگیت انداختی رو دستای خوشملت ومنتظر هواپیمایی تا برگردیم به خونمون

 

خداروشکر خیلی سفر خوبی بود

ایشالا امام رضا دوباره زود زود قسمتمون کنه بریم گنبدو

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)